تبليغاتX
من و شب های تنها تا سحر گاه ...
علی فریادها - Ali Faryadha
سلام

من هم یک وبلاگ/سایت شخصی زدم که اونجا می نویسم ازین به بعد ...

جا داره از علیرضا شیرازی ( مدیریت بلاگفا )  عزیز تشکر کنم که 1 سال و اندی من رو تحمل کردن در بلاگفا .

زین پس ، در این سایت می نویسم :


من و من و من ...

http://ali-faryadha.com


هر کسی می خواد تبادل لینک کنیم همونجا برام بنویسه ...

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 20:6  توسط علی فریادها | 

با چشم و دلی ، ز مهر سرشار
پرسید
چگونه می‌سرایی ؟
در چنبر عالم زمینی
یک‌باره چه می‌شوی هوایی ؟

ناگاه ز کدام زخمه ، گردد
چنگ دلت از نوا ، نوایی ؟

جانت ز کدام جلوه یابد
این نقش و نگار کبریایی ؟

گر نیست لطیفه بهشتی
ور نیست ودیعه خدایی

با پردگیانِ عالم شعر
دیدار چگونه می‌نمایی ؟

پیغام چگونه می‌فرستی
الهام چگونه می‌ربایی ؟


گفتم که
- ندانم و ، ندانم
این نیز ، که من که‌ام ؟ کجایی ؟

وین کیست درون من ، که نالد
من نایم اگر ، کجاست نایی ؟

فریاد مرا چگونه ریزد
در قالب تنگ شش هجایی

تا در نگری جدایم از خویش
جان رقص‌کنان از این جدایی

سیمرغ خیال می‌کشد بال
مجذوب حلاوت رهایی

پوینده ، تمام هستی من
هر ذره ، به سوی روشنایی

هر صبح ، رهاتر از پرستو
این پیک دیار آشنایی

در دشت فلک به دانه‌چینی
در جوی سحر ، به سینه‌سایی

از کلبه تنگ بینوایان
تا قصر بلند پادشایی

بر بام ستاره‌ها برآیم
هر شام بدین شکسته‌پایی

تا ... بشکفد این جوانه شعر
چون تاج سپیده‌دم ، طلایی

با این همه ، در دل تو ای دوست
تا نیست امید رهگشایی


ماییم و نوای بی نوایی

بسم الله اگر حریف مایی

 

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:29  توسط علی فریادها | 
در این ثانیه های پر از فریاد

 جمعی می دوند و جمعی پل می شوند برای دوندگان

من هم می دوم تا شوم آزاد ، حتی برای کوتاه لحظه ای

همه از هم گریزانند و من از خویشتنِ خویش

همه نالان ز آزارِ بغل دستی و هر کس که ز آنها ؛ اندکی پیشه بگیرد ...

و اما ...

همه غافل ، همه از ترس ، به هم ضربه زنند ...

همه می پندارند :

هر کسی کاو کم زند ضربه ، ضربه او را می زند ... !

و اما ...

هر کسی کاو دست خویش را  ، بی غرض بر ناتوانانِ ملول ، اندکی پیش گذارد ...

او همان است که خود پل می شود ...

تا کمی ، بر طول پل ها  ، باز هم ؛  بی غرض افزون کند ...

و اما ...

هر کسی ضربه زند ، ضربه او را می زند ...

در گمان است ، هر آن فردی که  خود را پل کند ...

از وظیفه کرده است ...

پس قدم می نهد بر پل ... محکم و محکم تر ...

اما با غرض ...

پل ها ، سال ها در خاطرات ناتوانان ، جاودان ...

عابران هم همه محکم گذرا ...

پل ها ، بی غرض ، از ضربه محکم می شوند

سال ها و سال ها ، عابران در گذردند ...

و اما پل ها ...

همه باقی ، روزها و سال ها و قرن ها ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط علی فریادها | 
من به تندی از خودم هم فرار می کنم ، زمان نیز چون من

من با دویدنم ، خانه ها خراب می کنم ، زمان نیز چون من

من نمی خواهم جدایی فِکنم در میان مردم ... ولی زمان چرا

من عاشق گذراندن لحظه با مردمم ، زمان نیز چون من 

گل در میان خارش ، تو در میان قلبم ، هر دو هم زیبا

می خواهم سپری کنم با تو این روزها ، زمان نیز چون من

من نمی خواهم تو را به دست ساعت بسپارم ،  ولی زمان چرا

قاصد رفتنی ، می سپارمت به خدا نازنینم ، می خواهم بگریم از فراغ ، زمان نیز چون من

********

مثلا" شاعر : علی فریادها

Ali FarYadha

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 21:59  توسط علی فریادها | 
به نام خالق صدق و نیک سرشتی

برای استخدام در شرکتی ، فرمی به من داد .

گفت فرم رو پر کن لطفا" .

اولین بار بود که در فرم استخدام یک شرکت جای خالی ای بود به نام " سرزمین مادری " ./.

سرزمین مادری چون زبان مادری است . بدین سان می توان گفت :

" سرزمین مادری آنجاست که نخستین جرقه ی خو گرفتن ، در آن زده شده باشد "

آیا زادگاه من سرزمین مادری است  ؟

مگر نه این است که جرقه ی نخست باید در آن زده شده باشد .

ولی من که در آن سرزمین جز با تنهایی های روز و نجوای شب با مهتاب ، خو گرفتنی ندیدم .

مگر در جایی که دل تو آنجا ،  از شب همانگه تیره تر است می توان خویی گرفت .

آری .

نتیجه ی اول را گرفتم .

سرزمین مادری همان مکانی است که دل از کف می دهی ...

مگر نه این است که گریه ، سنگ سراچه ی دل  نرم می نماید ؟

مگر نه این است که گریه ، دلالت طبعی است از سوخته دلی ؟

مگر نه این است که سوخته دلی دلالت طبعی است از دل از کف دادن ؟

پس آنجا که می گریم _ نه برای دنیا و نه برای خویشتن _  برای تو ، برای فراق تو ، آنجا ...

آنجا سرزمین مادری است .

کدامین سوی این زمین ، مهد گریه ای چنین از من  بود ؟
نه ...

نباید چنین مهدی روی زمین باشد و اینقدر پست .

نباید گریه هایم برای تو _ تو که جسمی زمینی داری و روحانیتی ابدی _ بر زمین جاری کند اشکم را .

کدامین مکان است که خود پر اشک باشد و جایی برای گریه کردن این حقیر ؟

.

فرم را با دقت پر می کنم . نام ، نام خانوادگی ، مدرک تحصیلی ، ....

سرزمین مادری : چشمانت .

.

آغاز ...


نویسنده : علی فریادها - Ali FaryadHa

تقدیم به : تو !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:36  توسط علی فریادها | 


تیره تر از سفید هم ، رنگی داریم ؟

روشن تر از شب وجود دارد ؟

جمعی بزرگتر از فرد هست ؟

چگونه صدای سکوت را نمی شنوی ؟

مگر جز نیکی ، چیزی در این جهان دیده می شود ؟

چطور می گویی  راستی رایج ترین نیست ؟


پ.ن :  یکم رو این سوالای بالا فکر کنید ببینید کی اینارو می پرسه ؟

پ.ن 2 :  نویسنده : یک نابینای ناشنوای تنها ، با دیدی مثبت و نیک نگر به دنیا 

-----------------

Ali FarYadHa ، علی فریادها

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:19  توسط علی فریادها | 
تا چند روز پیش فکر می کردم تاثیرگذار ترین  مطلب در دنیا آن است که پس از خوندنش حالت عوض شه ...

خیلیا هنوزم همین فکرو می کنن ...

ولی فهمیدم که تاثیر گذار ترین مطلب دنیا چشمای توئه ...

ولی من به این مطلب حسودیم می شه ...

نمی خوام چشماتو کس دیگه ای داشته باشه ...

واسه همین هم مجبور شدم چشماتو بردارم واسه ی خودم ...

شبونه اینکارو کردم ...

خیلی سنگینن ...

توان حملشونو ندارم ...

یکی پشت سرم بود توی کوچه ...

ازش خواستم واسه ی حمل این دو مروارید کمکم کنه ...

دستامو دید که خونیه ... چقدر اشتباه فکر کرد که من دستم به خون کسی آلوده شده ...

همه این اشتباهو می کنن ...

آخه نمی دونن من فقط می خواستم چشماتو کسی نبینه ...

واسه همینم برای اینکه موقع قرض گرفتن چشمات اذیت نشی ، خون بدنتو خالی کردم ...

راحت ترین اینکار هم همکاری با  چاقوی تیز زینتی ای  بود که از بیکاری خسته شده بود ...

کمکم کرد تا راحتت کنم ...

اون مرد که تو کوچه دستامو دید و فکر کردم من کسی رو کشتم ، خیلی بی انصاف بود ...

لباسشم سبز بود ... دیدم که ازم ترسید ... نمی دونم چرا

بهش گفتم من ازش دیگه کمک نمی خوام ... آخه می ترسیدم اون یه وقت چشماتو ببینه ...

ولی گفت بیا بریم ...

نمی دونم چرا ...

بعد دو تا آهن که به هم وصل شده بودن رو زد به دستامو  ... 

برد منو یه جایی که همه ی آدم هاش لباساشون همرنگ خودش بودن ... 

یه چند روز منو اینور اونور بردن با یه ماشین که همرنگ لباسشون بود ...

و آخر تو یه جای شلوغ یه سری حرفای عجیب زدن که فقط خودشون می فهمیدن ..

الانم یه طناب عجیب و غریب انداختن دور گردنم ...

فکر می کنم این یه بازیه ...

اون سربازه می خواد صندلی زیر پامو بر داره ...

همه ناراحتن ولی با یه جوری به من نگاه می کنن ...

جوری که انگار من آدم کشتم ...

ولی بهشون بگو که من فقط می خواستم چشماتو کسی نبینه ...

تا چند ثانیه ی دیگه بازی با رفتن صندلی از زیر پام شروع می شه ...


بعد اینکه بازی تموم شد میام برات تعریف می کنم ...

فعلا" خداحافظ ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:38  توسط علی فریادها | 
کجاست آن نقطه ی عطف پست ترین انسان روزی زمین ؟

سخت است درکَش ؟

که حتی پست ترین انسانٍ روی زمین که خود پست ترین است ، عطف داشته باشد ؟ 

همه چیز را فراموش کرده ام ... کمکم کن به یاد آورم که کیستم ...

بوسه ای بر پیشانی ام بکار ...

گرمای لب  سردت را روی پیشانی سردتر خویش حس می کنم ...

دارم به یاد می آورم ...

براستی این منم ؟

من همانم که روزی از خاک آفریده شد ؟ خاکی بی ارزش ؟

خاکی که ماکیان از روی آن گذر می کردند؟ 

خاکی که حتی در صحرا نیز بود ... و به هنگام تنفس جملی با دو سنام به بُرات او داخل می گشت ؟

پس چگونه این شدم ؟؟

از محبت  _ گویند _ خار ها گل می شود ...

یافتم ... رازم را که تو با اولین بوسه ای که بر گونه ام نگاشتی و مرا بیهوش نمودی از یاد برده بودم را ...

آری ... پس تو بودی که مرا از خاک بیرون کشیدی ...

بوسه ای بر خاک زدی و روح بر من وارد نمودی ...

و آنچه که مرا زنده نگه داشته هم همین روح توست ...

افسوس که روحت را به خاک دادی و دیگر پیدایت نکردم ...

حالا که یافتمت ... نمی خواهم از دستانم فرود آیی ... فرودی مجدد در خاک

پس بیدار باش  و ببین خاک _ همان که مرا از آن بیرون کشیدی _ چقدر زیباست ... ولی نه از نزدیک ...

--

به بوسه ات بر می گردم ..

حال که تو این بوسه را بر این پیشانی پر آژنگ من نهادی به یاد آوردم ...

که تو باز هم زنده کردی و باز هم تورا از دست دادم ...

پس از آن بوسه به یاد آوردم ...

معشوقی که بوسه بر خاک نهاد و عاشق را بیدار کرد ...

عاشقی که تا قبل از آن نمی دانست گذشته اش کجاست ..

و با آن بوسه یافت آن را ...

ولی افسوس

که با همین بوسه بیهوش شد و فراموش کرد ...

لکن ، باز هم با بوسه ای دیگر بیاد آورد ...

بیاد آورد  معشوقی را که با نهادن بوسه ای بر خاک عاشقش را بیدار کرد ...


و شمع تمام شد ...

پس سیاه می بینم ...

تو را ، عاطفه را ، خاک را ، لب هایت  را ...

پس در این ظلمت یاد می آورم عاشقی را که با بوسه ی معشوق در خاک ، خلق شد ...


پس آغاز می کنم این نوشته را ...

به یاد عاطفه ...

پایان !

نویسنده : علی فریادها - Ali Faryadha

--------------

پ.ن :

آژنگ : چین و چروک پیشانی

برات : بینی شتر

سنام : کوهان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:47  توسط علی فریادها | 
گاهی وقتا نمی دونم کی هستم و کجام ....

می دونی ؟
بعضی وقتا داغون می شم ....

وقتی می بینم عاشق یکی ام که حتی دوستم نداره ...

بعد می فهمم آره ، عشق همینه ...

بسوزی و خوشبختیشو آرزو کنی ...

بگی ، چه با من ، چه با کس دیگه اگه هست ، ایشاالله خوشبخت بشه ...

اینجوری خیلی بهتره ...

به این می گن عشق ...

سوختن و چرخیدن  چون پروانه ...

سوختن و اشک ریختن چون شمع ...


ممکنه یکی رو دوست داشته باشی و خیلی زیاد هم بخوایش ...

ولی عاشق یکی دیگه باشی ...

یعنی می خوای به اولی برسی ولی واسه ی دومی فقط خوشبختی آرزو می کنی و بس ...

نیازت به اولی دنیوی و شاید هم یکمی فرا مادی باشه ...

ولی به دومی فقط فرا مادیه ....


همیشه این رو با خودم تکرار می کنم :


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ... طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم ...


در پناه حق ...

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 23:32  توسط علی فریادها | 
ادیت شد .!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:17  توسط علی فریادها |